تبليغاتX
پوست کشیده ی شب

پوست کشیده ی شب

واگویه های یک ذهن آشفته

مساله ی مداد و مساله ی نوشتن!

بدترین چیز دنیا،یعنی حداقل یکی از بدترین چیزها، یا شاید یکی از چیزهای فقط "بد"، بدون هیچ "تر"ی،این است که مداد نوک تیز قشنگ و خوش دستی را برداری و بعد، وقتی شروع به نوشتن می کنی، ببینی نوک اش،کمی بالاتر از آن جایی که چوب مداد شروع می شود و به نرمی روی مغز تراشیده شده می خوابد، شکسته است.

نوک شکسته را بیرون می کشی و حالا مدادی داری که شبیه به اسکلتی است با حفره ای خالی به جای چشم. گوشه ای می اندازی اش، نه خیلی دور، مدادها به هر حال عزیزند و بالاجبار خودنویس را برمی داری که برای نوشتن، برای این جور نوشتن که باید مغزت را جاری کنی روی کاغذ هیچ خوب نیست. خودنویس مطمئن است و مرز خط هاش مشخص. هیچ به درد نوشتن فکر هات نمی خورد که معلقند و نا مشخص، مه آلود و پیچ و واپیچ. در عوض مداد، جان می دهد برای این کار و چه بهتر که کاغذ هم زبر باشد. آن وقت نتیجه اش می شود جمله های عالی و دوست داشتنی ای که حد و مرزشان مشخص نیست، نقطه هایی که معلوم نیست کجا شروع می شوند و کجا تمامف همین یک نقطه ی مدادی کلی حرف دارد برای گفتن، تو فکر کن به کلمه ها و جمله هاش! هیچ وقت نمی دانی ذره های مدادی که نقطه را ساخته اند، کجا تمام شده اند، یا اولین ذره کجاست.ذره ای خیلی خیلی ریز...

برای نوشتن فقط مدادهای قشنگ و نوک تیز، آن هم نه خیلی تیز، خوبند...روی کاغذهای زبر، که کمی به زردی می زنند...

 

 

*مداد بهانه ی خوبی است برای شروع دوباره ی نوشتن.این جا برایم حکم آن کاغذهای زبر و زرد را دارد.دوست دارم تمرین کنم و بنویسم.کمی بهتر شوم و کیف کنم!

*دلم تنگ شده بود و دوست داشتم جودی شوم باز! و دنیای شاد خودم را بسازم و بنویسم،که هیچ سیاستی راه به آن نداشته باشد!

*ماچ! بدون رو در واستی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:1  توسط جودی ابوت  | 

اگر که من...

اگر که من بگویم...

اگر که من بگویم ات...

بگویم ات...

بگویم ات که...

بگویم ات که دوستت...

بگویم ات که دوستت دارم؛

می روی...

درست بعد از اینکه آخرین حرف دوستت دارم از دهان من  خارج شد  و توی هوا محو،

رفته ای...

به همین سادگی...

مثل محو شدن آخرین حرف دوستت دارم،توی هوا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:32  توسط جودی ابوت  | 

 

یک بادکنک بزرگ خوش رنگ برای خواب هام بس است...

برای کودک کوچکی که هستم،

یک بادکنک بزرگ خوش رنگ...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:57  توسط جودی ابوت  | 

 

 

سلام.....!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:51  توسط جودی ابوت  | 

دیگه نمی نویسم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:35  توسط جودی ابوت  | 

لب هایم را پیش تو جا گذاشتم،

که تا ابد طعم بوسه ام را داشته باشی.....

رفتی،

و لب هایم را با خودت بردی....

به نمی دانم کجا ها....

-بدون لب نمی توان کسی را بوسید....-

و من،

پشت خداحافظی هرگز نگفته ات،

دیگر کسی را نبوسیدم......

.......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 21:47  توسط جودی ابوت  | 

دور نیستی...

من مرغ عشقی هستم تنها...

که نمرده است،هنوز...

چرا که دلم به بزرگی دنیای توست،

هر جا بروی دور نیستی،نه به اندازه ی دیگران،

فقط کمی،دلت هوای دوری چشمانم را کرده است...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 13:54  توسط جودی ابوت  | 

آوازهایم را گم کرده ام،

خودم را شاید...

روزی از ماهی که یادم نیست،

وسط تابستان،

در سال تنهایی...

پشت یک نگاه،

و لبخند...

...

و پیدا می شوم،

روزی از ماهی که نمی دانم،

در زمستان،

از سال تنهایی...

کنار لمس دست مهربان...

...

آواز می شوم،

روز آخر زمستان،

زمستان سالی که دیگر سال تنهایی نیست...

پیش پای بهار...

...

------

سال نوی همگی مبارک!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:6  توسط جودی ابوت  | 

بوی عیدی،بوی توپ...بوی کاغذرنگی!

حاج باران برای پست امید گفته:

"اين پست رو يك ماه پيش نوشتي.. اون موقع كه هيچ.. الان هم بوي عيد نمياد"

-----

 اون موقع هم هیچ کس اینطور فکر نمی کرد....بوی عید....حتی الان هم کسی بوی عیدو حس نمی کنه.......چرا؟.....

اینا همه بهونه س...واسه فرار کردن از اینهمه روزمرگی که توش غرقیم....یه حباب کوچولو ته دلت که ورجه وورجه می کنه،واسه چیزی که فقط سالی یه بار اتفاق میفته.......و با همه ی مراسماش!(مراسم ها درسته؟!).....که نمی دونی واسه چی انجامشون می دی....ولی انجام می دی!....از زیر خونه تکونی در می ری مامانو قال(غال؟!!!)می ذاری!....بوی شیشه پاک کن.....و یه عالمه چیزایی که گمشده ن توی خونه تکونی پیدا می شن......تخم مرغ رنگ می کنی....لباس نو می خری....نم بارونای دم عید.....امید زودتر رسیدن تعطیلی......دودر کردن کلاسا،واسه اینکه بیشتر کش بدی این انتظار خوشمزه رو!.....اینهمه تلاش....جنب و جوش......برو بیا......تا لحظه ی سال تحویل.......یه جنب و جوش زنده.....بعدشم بوووم!.....و یه سکوت عمیق بعد از اون همه هیاهو....هیاهوی مهربون....خنک...شیرین...........و تموم می شه......حباب کوچولوت می ترکه.....و دوباره،دور روزمرگیا شروع می شه....شمارش معکوس تعطیلات.....

بی نهایت این آخرای سالو دوست می دارم!.....تا لحظه ی سال تحویل......حباب کوچولوت اوج می گیره....از وسطای اسفند....می ره بالا.....اروم اروم.....هیمشه هم می دونی می ترکه،ولی بازم بالا رفتنشو نگاه می کنی...میره تا بوم!بترکه!.......ولی این ترکیدن و نا امید شدن هر ساله،به دیدن یه لحظه برق زدنش،و انعکاس همه ی حسای خوب توی انحناش،می ارزه.........

زمستونو به امید اومدن بهار طی می کنیم......به امید شنیدن بوی اولین باد بهاری.....یا چکیدن یه قطره کوچیک بارون روی نوک بینی!......خودمونو سرگرم می کنیم با همین دل خوشیای کوچیک....تا یادمون بره باز شروع می کنیم،همون روزمرگی ها رو.....همون بداخلاقی ها رو......به بهونه احتیاج داریم.....واسه ی شاد بودن.....حتی واسه ی زنده بودن.......حالا که این کارو با خودمون کردیم،حالا که باید دنبال بهونه بگردیم،این یکی بهونه رو،که با پای خودش میاد سراغمون دکش نکنیم....مخصوصا که چشماش یه برق دیگه ای دارن........

 

با اینا زمستونو سر می کنم....

با اینا خستگیمو در می کنم....

با اینا زمستونو سر می کنم........................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:46  توسط جودی ابوت  | 

قصه...

روزی مادر بزرگ خواهم شد...

و رویاهایم را قصه خواهم گفت،

و دنیای رویایم را برای نوه ام به تصویر می کشم،

و آن جا پرنسسی هستم،

و پرنسی دارم،که در دوردست،دلتنگ من است...

و به بوسه ای سبک،طلسمم را باطل می کند...

...

رویاهایم را برایش قصه خواهم گفت...

تا او هم مثل من،

تلخی روزهایش را،

تنهایی های بی پایانش را،

با آوازهای دنیای افسانه ها شیرین کند...

و امیدی،که هنوز،افسانه ها نمرده اند...

چرا که،روزی،در دورها،مادربزرگی قصه ی بوسه ی خودش را سروده است...

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:17  توسط جودی ابوت  |