اگر که من بگویم...
اگر که من بگویم ات...
بگویم ات...
بگویم ات که...
بگویم ات که دوستت...
بگویم ات که دوستت دارم؛
می روی...
درست بعد از اینکه آخرین حرف دوستت دارم از دهان من خارج شد و توی هوا محو،
رفته ای...
به همین سادگی...
مثل محو شدن آخرین حرف دوستت دارم،توی هوا...
یک بادکنک بزرگ خوش رنگ برای خواب هام بس است...
برای کودک کوچکی که هستم،
یک بادکنک بزرگ خوش رنگ...
سلام.....!
لب هایم را پیش تو جا گذاشتم،
که تا ابد طعم بوسه ام را داشته باشی.....
رفتی،
و لب هایم را با خودت بردی....
به نمی دانم کجا ها....
-بدون لب نمی توان کسی را بوسید....-
و من،
پشت خداحافظی هرگز نگفته ات،
دیگر کسی را نبوسیدم......
.......
من مرغ عشقی هستم تنها...
که نمرده است،هنوز...
چرا که دلم به بزرگی دنیای توست،
هر جا بروی دور نیستی،نه به اندازه ی دیگران،
فقط کمی،دلت هوای دوری چشمانم را کرده است...
...
آوازهایم را گم کرده ام،
خودم را شاید...
روزی از ماهی که یادم نیست،
وسط تابستان،
در سال تنهایی...
پشت یک نگاه،
و لبخند...
...
و پیدا می شوم،
روزی از ماهی که نمی دانم،
در زمستان،
از سال تنهایی...
کنار لمس دست مهربان...
...
آواز می شوم،
روز آخر زمستان،
زمستان سالی که دیگر سال تنهایی نیست...
پیش پای بهار...
...
------
سال نوی همگی مبارک!
"اين پست رو يك ماه پيش نوشتي.. اون موقع كه هيچ.. الان هم بوي عيد نمياد"
-----
اون موقع هم هیچ کس اینطور فکر نمی کرد....بوی عید....حتی الان هم کسی بوی عیدو حس نمی کنه.......چرا؟.....
اینا همه بهونه س...واسه فرار کردن از اینهمه روزمرگی که توش غرقیم....یه حباب کوچولو ته دلت که ورجه وورجه می کنه،واسه چیزی که فقط سالی یه بار اتفاق میفته.......و با همه ی مراسماش!(مراسم ها درسته؟!).....که نمی دونی واسه چی انجامشون می دی....ولی انجام می دی!....از زیر خونه تکونی در می ری مامانو قال(غال؟!!!)می ذاری!....بوی شیشه پاک کن.....و یه عالمه چیزایی که گمشده ن توی خونه تکونی پیدا می شن......تخم مرغ رنگ می کنی....لباس نو می خری....نم بارونای دم عید.....امید زودتر رسیدن تعطیلی......دودر کردن کلاسا،واسه اینکه بیشتر کش بدی این انتظار خوشمزه رو!.....اینهمه تلاش....جنب و جوش......برو بیا......تا لحظه ی سال تحویل.......یه جنب و جوش زنده.....بعدشم بوووم!.....و یه سکوت عمیق بعد از اون همه هیاهو....هیاهوی مهربون....خنک...شیرین...........و تموم می شه......حباب کوچولوت می ترکه.....و دوباره،دور روزمرگیا شروع می شه....شمارش معکوس تعطیلات.....
بی نهایت این آخرای سالو دوست می دارم!.....تا لحظه ی سال تحویل......حباب کوچولوت اوج می گیره....از وسطای اسفند....می ره بالا.....اروم اروم.....هیمشه هم می دونی می ترکه،ولی بازم بالا رفتنشو نگاه می کنی...میره تا بوم!بترکه!.......ولی این ترکیدن و نا امید شدن هر ساله،به دیدن یه لحظه برق زدنش،و انعکاس همه ی حسای خوب توی انحناش،می ارزه.........
زمستونو به امید اومدن بهار طی می کنیم......به امید شنیدن بوی اولین باد بهاری.....یا چکیدن یه قطره کوچیک بارون روی نوک بینی!......خودمونو سرگرم می کنیم با همین دل خوشیای کوچیک....تا یادمون بره باز شروع می کنیم،همون روزمرگی ها رو.....همون بداخلاقی ها رو......به بهونه احتیاج داریم.....واسه ی شاد بودن.....حتی واسه ی زنده بودن.......حالا که این کارو با خودمون کردیم،حالا که باید دنبال بهونه بگردیم،این یکی بهونه رو،که با پای خودش میاد سراغمون دکش نکنیم....مخصوصا که چشماش یه برق دیگه ای دارن........
با اینا زمستونو سر می کنم....
با اینا خستگیمو در می کنم....
با اینا زمستونو سر می کنم........................
روزی مادر بزرگ خواهم شد...
و رویاهایم را قصه خواهم گفت،
و دنیای رویایم را برای نوه ام به تصویر می کشم،
و آن جا پرنسسی هستم،
و پرنسی دارم،که در دوردست،دلتنگ من است...
و به بوسه ای سبک،طلسمم را باطل می کند...
...
رویاهایم را برایش قصه خواهم گفت...
تا او هم مثل من،
تلخی روزهایش را،
تنهایی های بی پایانش را،
با آوازهای دنیای افسانه ها شیرین کند...
و امیدی،که هنوز،افسانه ها نمرده اند...
چرا که،روزی،در دورها،مادربزرگی قصه ی بوسه ی خودش را سروده است...
...
آوازهای شادیم را،
در گوش باد زمزمه می کنم
و سرشار می شوم،
از شور...
نبض زندگی زیر دستم می زند،
وقتی آسمان را نوازش می کنم...
و مست می شوم از بوی نفس هایش،
وقتی پریان بازیگوش نور را می بوسم...
-رقصان در حریر آب-
...