به این می گن زندگی سگی!...اصلا می گن زندگی؟...
...
حوصله؟...یافت می نشود...!
...
اینارو بی خیال،بگو ببینم،دل خوش سیری چند؟...
...
فکر کنم منم عجیب دلم برای خودم می سوزد...
...
چرا هیچ وقت همه چیز خوب نیست؟...
پ.ن:می دونم نباید غر بزنم،ناله کنم،فحش بدم....می دونم، متن مژده رو امروز خوندم و حواسم هست...ولی خب آخه چرا؟...هان؟...
خودم را پاک می کنم،
-کسی متوجه نمی شود...-
پاک کن سفید کثیف و کج و کوله ام را بر می دارم،
و همه ی رنگهایم را پاک می کنم..
پاک می کنم
و حالا،
فقط یک خم بسته ام،
یک خم بسته...
-درس هایت را که خوانده ای؟-
پاک کن را روی سرم می کشم و خطش را پاک می کنم،
می شوم یک خم باز...
خم شکسته شاید....
-خانم معلم می گفت خم شکسته نداریم دخترم!خط شکسته اما چرا-
ولی من خم هستم،نه خط!
یک خم شکسته....
شاید!
اندوه سفید...
سرما...
و سکوت...
.
آغاز شیکیست برای یک روزمرگی تلخ...
طعم گسش را حس می کنم...
-مثل قهوه ی سردی که حالم را به هم می زند...-
پنجه های سردی که روی گلویم حس می کنم...
و نفس های آرام من...که سردند...
آرام و با وقار راه میروم...
به شعاع روزمرگی هایم...تا لمس پنجه های سرد،فشار نشوند...
آغاز شیکیست...
-مثل تصویر یخ زده ی پرنسسی تنها،توی بالاترین برج قلعه،پشت پنجره ی زمستان...-
...یک تصویر تحسین برانگیز...
...
به جهنم که روزمرگی خردلی رنگم را آغاز می کنم...
...در میان پنجه های سرد...
...
آفتاب را تماشا می کنم،که پشت پلک های بسته ام می رقصد...
موجود زیباییست،
مثل من...
--هیچ زیبایی را دیده بودی که چشم بسته تماشایش کنند؟--
چشم هایت را ببند،
--پشت سکوت چشم هایت می رقصم...--
چشم هایت را ببند،
شاید زیبایی ام را ببینی...
...
مرسی از رخساره ی عزیزم بابت دعوتش.
اینم اعترافات من!اونایی که روم شد بگم!
۱-خیلی مهربونم!
یادمه 5-4 سالم که بود علاقه ی شدیدی به پاپ کورن! داشتم و ناراحت بودم که چرا نمی ذارن من به خواهرم که اون موقع نوزاد بود از این خوراکی های خوشمزه بدم!(می بینین چه مهربونم؟!قابل توجه جوجو!)از مامانم پرسیدم چرا؟گفت چون هنوز دندون نداره و فقط شیر می تونه بخوره یا غذاهای آبکی.
منم مهربووووون!یه روز که کسی خونه نبود مقادیری از پاپ کورن مربوطه رو ریختم توی آبمیوه گیری تا آبشو بدم به خواهرم بخوره و به مامانم ثابت کنم که چه راه حل خوبی پیدا کرده م واسه این مشکل!ولی خب متاسفانه زدم ابمیوه گیری رو داغون کردم و از اون به بعد همه خیلی احتیاط می کردن توی جواب دادن به سوالای من!
اینجوریه که خلاقیت بچه ها رو کور می کنن ها!
2-از پله برقی می ترسم!
حدودای همون چهار پنج سالگی که بودم،خیال می کردم این پله ها که جمع می شن آخر پله برقی همین جوری ادامه دارن،یعنی نمی دونستم که می چرخن،و فکر می کردم می رن یه جای مخوف!!!!نمی دونم چه طوری خیال می کردم من اونقدر باریکم که ممکنه اگه حواسم نباشه ممکنه پام لای اونا گیر کنه و منم همراهشون برم اون جای مخوف!خلاصه اینکه این ترس همراهم موند تا حالا!و اگه جایی پله برقی باشه یا سراغش نمی رم یا اینکه تمام حواسم به اینه وقتی نزدیکای آخرش شد بپرم!
۳-از حسابان،دیفرانسیل و کلا ریاضیات پیوسته و به طور خاص مثلثات بیزارم!
سال سوم دبیرستان امتحان ترم اول بود،منم خنگ خنگ توی مثلثات.واسه حسابان گفتم مگه چندتا سوال مثلثات میده؟بی خیال!و یه کلمه هم نخوندم.سر امتحان بیشتر از نصف سوالا حد مثلثاتی بود که باید بدون استفاده از هیچ قضیه ای مثل هوپیتال یا هم ارزی یا از این چیزا حلشون می کردیم!صرفا فرمولای مزخرف مثلثات!فکر کنین چه حسی بهم دست داد!حس جیش مفرط!دو ساعت تموم یکی تو سر خودم می زدم دو تا تو سر خودم!!از ۲۰ شدم ۵/۷ !
معلم عزیز هم همونو صاف رد کرد!و کارنامه ی دیپلم من مزین شد به یه نمره ی خیلی خوشگل!البته همه بد شدنا!فقط من نبودم،امتحان خیلی سختی بود،رکورد کمترین نمره هم ۲۵/۳ بود!
از همون موقع متنفر شدم از این درس!و تاریخ ریاضیات یکی از نوابغ خودشو از دست داد به خاطر یه معلم لجباز بی رحم!
و کسایی که من دعوتشون می کنم:هلاله جونم،رینی عزیز،سید حمید،موچوله و دوست بیگانه ی عزیز.
یه سری اعترافات دیگه هم داشتم که واقعا روی زیادی می خواست!سال های بعد انشاالله!
پ.ن:این پست رو مجبور شدم ویرایش کنم و کامنتدونی رو هم تاییدی،با معذرت از همه ی دوستای خوبم.
متاسفم که بعضی ها هستن که اینقدر بیکارن که وقتشونو با حرفای بی ربط و راه انداختن بحثای بیهوده تلف می کنن،جناب خانم یا آقای چشمان کاملا بسته و مروارید سفید و هر چندتا وبلاگ دیگه ای که درست کردی به عنوان حمایت از خودت.واقعا برات متاسفم.هیچ نظری که توهین به من یا هر کس دیگه ای داشته باشه تایید نمی شه.متاسفم که سکوت محترمانه ی منو به ناتوانی یا هر چیز دیگه ای که گفتی تعبیر کردی.واقعا برات متاسفم.
والسلام.
که مردان نارنجی پوشش غمگینند،
و پدران همیشه خسته اش،قدم هایشان را،می شمارند،
در رفتن و آمدن های بیهوده.
و مادران مهربان خانه هایش،
نفس هایشان را،
در بودن های هر روزه.
کوچه ای که صدای بازی کودکانش را گم کرده است،
پشت نداشتن های مدام،
و تلخی های بی پایان.
من ساکن این کوچه ام
و تنها،نگاه می کنم،
رد بازدم هایم را،
روی شیشه ی پنجره ی سرد...