آوازهای شادیم را،
در گوش باد زمزمه می کنم
و سرشار می شوم،
از شور...
نبض زندگی زیر دستم می زند،
وقتی آسمان را نوازش می کنم...
و مست می شوم از بوی نفس هایش،
وقتی پریان بازیگوش نور را می بوسم...
-رقصان در حریر آب-
...
در خواب بی زمان غرق می شوم
و تا همیشه،
کابوس خستگی هایم را،
هر روز،
آینه در صورتم می پاشد...
دستی باید بیدارم کند...
پ.ن۱:پست قبلی اصلا و ابدا یه مطلب فمینیستی نبود،فقط می خواستم نگاه یه طرفه و قالبی رو نشون بدم،نگاهی که همه مون کم و بیش داریم...توی کامنت ها هم تقریبا مشخص بود.نگاهی که با پیش داوریه و غیر منطقی...و اینکه همیشه می خوایم،با تمام وجود که بقیه رو هم مجبور کنیم از همون پنجره ای دنیا رو نگاه کنن که ما.تعامل رو فراموش کرده ایم و پذیرفتن دیگران بدون اینکه بخوایم عوضشون کنیم...
و یه نیم نگاهی هم به مادرایی که به شدت نگاه جنسیتی رو که توی جامعه داریم به بچه هاشون هم تزریق می کنن.و همین طور پدرهایی...تاسف باره و دردآور گاهی...همدیگه رو کمتر به شکل انسان می بینیم...
ممنون از همگی.جالب بود خوندن کامنت هاتون.
پ.ن۲:به نظرتون بوی عید نمیاد؟
"...خواهر عروسمم داره شوهر می کنه،فقط بحثشون با شوهرش اینه که شوهرش می گه نباید کار کنی...آخه لیسانسشو گرفته،دبیره...نمی دونم چرا شما جوونا اینقد سر خودتونو با کار شلوغ می کنین...عروسم می گه بهش می گم خب مث من دیگه،ممد آقا گفت نمی خوام کار کنی،گفتم چشم...زندگی و شوهر آدم مهم تره...حاجی هم موقع عقدشون گفت،کار که مال زن نیست،زن باید تو خونه باشه و بچه داریشو بکنه،ما که احتیاجی نداریم به پولی که زن تو خونه میاره...لیسانس هم که داره،بسشه همینقدر...عروسمم گفت چشم،چون عاقله،یعنی چه زن همه ش کار کنه،خونه که میاد برای شوهرش خسته باشه...همین دختر کوچیکه م که دنبال درسم نرفت،الکی مغزشو خسته کنه که چی؟،دیپلمشو که گرفت،رفت یه دیپلم خیاطی هم گرفت،تو همین آموزشگاهه که شما گفتی،که یه موقع خواست دامنی چیزی بدوزه،نخواد بیاد پیش خیاط،که دیگه همونم بعد از عقدش ول کرده،بهتر!چشماشو اذیت کنه برای چی؟،پس فردا هزارتا درد و مرض هم می گیره،از ریختم می افته...گردن درد هم که دیگه واویلا...منم می گم،زن نباید کار کنه،اینجوری که همه ش خسته س نه چیزی از زندگی می فهمه،نه بچه داری،نه شوهرداری...مرد میره کار می کنه میاره دیگه...تازه خونه زندگیشم مرتبه زنی که تو خونه س،شمام همین کارو بکن،شوهرت سرش شلوغه زیاد بهت غر نمی زنه،وگرنه مطمئن باش اونم خوشش نمیاد...کم سفارش بگیر،همینجوری تفریحی کار کن..."
زن خیاط لبخند می زند،و از پیرزن می خواهد که بایستد،برای اندازه گیری...سه مدل پارچه ای که حاجی از مکه برایش سوغات آورده را روی میز خیاط می گذارد و می ایستد...
و من فکر می کنم،لابد مردها خیلی انسان های شریفی هستند که کار می کنند...طفلی ها هیچ از زندگی شان نمی فهمند به جز خستگی...خدا را شکر می کنم که مرد نیستم،و فراموش می کنم که دو ساعت از وقتم را اینجا به خاطر پرحرفی های پیرزن تلف کرده ام،چیزهای زیادی یاد گرفتم...ما زن ها چه خوشبختیم،در خانه هستیم،خانه ی آرامش مردمان،بچه هایی را،شاید مردهایی را،به دامان این جامعه تحویل می دهیم و یکی از همان مردها،مردهای فداکار،هم وسایل آسایشمان را فراهم می کند...حتی به جایمان فکر هم می کند...چه خوب که مادرانی هستند که زن بودن را برایمان معنی کنند،و باز خوشحال می شوم که دو ساعت وقتم را بی نظیر گذراندم.....فقط،نکته ی کوچکی مدام ذهنم را آزار میدهد،چرا خداوندگار دادار در آفرینش انسان،اینهمه به مردها ظلم کرده است؟.....آیا واقعا چرا؟..........
پ.ن۱:مغزم درد می کنه،یه دنیا حرف دارم که نمی تونم بگمشون،نمی دونم چه جوری بگم در واقع،و کله م در شرف ترکیدنه...دکتر خوب سراغ دارید معرفی کنید!!!
پ.ن۲:توجه کردین تا حالا،وقتی روی لبه ی یه بلندی وا میستی،هر چی هم محکم به زندگی بسته باشنت دلت می خواد بپری؟...اوف!...حس عجیبیه...من که می دونم آخرش از یه جایی می افتم و می میرم....!