روزی مادر بزرگ خواهم شد...
و رویاهایم را قصه خواهم گفت،
و دنیای رویایم را برای نوه ام به تصویر می کشم،
و آن جا پرنسسی هستم،
و پرنسی دارم،که در دوردست،دلتنگ من است...
و به بوسه ای سبک،طلسمم را باطل می کند...
...
رویاهایم را برایش قصه خواهم گفت...
تا او هم مثل من،
تلخی روزهایش را،
تنهایی های بی پایانش را،
با آوازهای دنیای افسانه ها شیرین کند...
و امیدی،که هنوز،افسانه ها نمرده اند...
چرا که،روزی،در دورها،مادربزرگی قصه ی بوسه ی خودش را سروده است...
...