تبليغاتX
پوست کشیده ی شب - بوی عیدی،بوی توپ...بوی کاغذرنگی!

حاج باران برای پست امید گفته:

"اين پست رو يك ماه پيش نوشتي.. اون موقع كه هيچ.. الان هم بوي عيد نمياد"

-----

 اون موقع هم هیچ کس اینطور فکر نمی کرد....بوی عید....حتی الان هم کسی بوی عیدو حس نمی کنه.......چرا؟.....

اینا همه بهونه س...واسه فرار کردن از اینهمه روزمرگی که توش غرقیم....یه حباب کوچولو ته دلت که ورجه وورجه می کنه،واسه چیزی که فقط سالی یه بار اتفاق میفته.......و با همه ی مراسماش!(مراسم ها درسته؟!).....که نمی دونی واسه چی انجامشون می دی....ولی انجام می دی!....از زیر خونه تکونی در می ری مامانو قال(غال؟!!!)می ذاری!....بوی شیشه پاک کن.....و یه عالمه چیزایی که گمشده ن توی خونه تکونی پیدا می شن......تخم مرغ رنگ می کنی....لباس نو می خری....نم بارونای دم عید.....امید زودتر رسیدن تعطیلی......دودر کردن کلاسا،واسه اینکه بیشتر کش بدی این انتظار خوشمزه رو!.....اینهمه تلاش....جنب و جوش......برو بیا......تا لحظه ی سال تحویل.......یه جنب و جوش زنده.....بعدشم بوووم!.....و یه سکوت عمیق بعد از اون همه هیاهو....هیاهوی مهربون....خنک...شیرین...........و تموم می شه......حباب کوچولوت می ترکه.....و دوباره،دور روزمرگیا شروع می شه....شمارش معکوس تعطیلات.....

بی نهایت این آخرای سالو دوست می دارم!.....تا لحظه ی سال تحویل......حباب کوچولوت اوج می گیره....از وسطای اسفند....می ره بالا.....اروم اروم.....هیمشه هم می دونی می ترکه،ولی بازم بالا رفتنشو نگاه می کنی...میره تا بوم!بترکه!.......ولی این ترکیدن و نا امید شدن هر ساله،به دیدن یه لحظه برق زدنش،و انعکاس همه ی حسای خوب توی انحناش،می ارزه.........

زمستونو به امید اومدن بهار طی می کنیم......به امید شنیدن بوی اولین باد بهاری.....یا چکیدن یه قطره کوچیک بارون روی نوک بینی!......خودمونو سرگرم می کنیم با همین دل خوشیای کوچیک....تا یادمون بره باز شروع می کنیم،همون روزمرگی ها رو.....همون بداخلاقی ها رو......به بهونه احتیاج داریم.....واسه ی شاد بودن.....حتی واسه ی زنده بودن.......حالا که این کارو با خودمون کردیم،حالا که باید دنبال بهونه بگردیم،این یکی بهونه رو،که با پای خودش میاد سراغمون دکش نکنیم....مخصوصا که چشماش یه برق دیگه ای دارن........

 

با اینا زمستونو سر می کنم....

با اینا خستگیمو در می کنم....

با اینا زمستونو سر می کنم........................

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:46 توسط جودی ابوت |